من کیانا هستم. 22 سالمه ومعماري ميخونم. این جا از چیزایی می نویسم که دوسشون دارم و بهشون فکر می کردم. وقایع روزانه و هر چیز دیگه ای که به نظرم جالب بیاد. خیلی رشتمو دوست دارم و امیدوارم یه روز معمار خوبی بشم. آشپزی رو دوست دارم و عاشق فیلم دیدنم. دوستاي خيلي خوبي تو اين مدت پيدا كردم و هميشه از دوستاي جديد استقبال ميكنم. خانه وبلاگ
بايگاني شده ها
ايميل من
نویسنده وبلاگ
کیانا
قبلا نوشتم
آذر ۸٩
آبان ۸٩
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
خرداد ۸۸
بهمن ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
تگ های وبلاگ
صفحات وبلاگ
می خونمشون
مخروبه (مصی)
بوسههای خرامان
ليمو کوچولو
قهوه جون
نوشا جون
خانم مارپل
فضول خانم
فلیکا جونی
از نو (ريواسی)
نگاربن (شاذه)
عسل جون و...
دلنوشتههای بهار
یه کوچولو و آقاییش
تا بینهایت (نیلوفر)
سان شاين (نيلوفر)
تناقض معتبر (بنفشه)
راز گل سرخ (هلو خانومی)
گلفروشی شمسیخانوم
کتابهای صوتی آقای الف
روزنگار خانم شین
گيلاس خانومی
ساروی کيجا
روی میز آشپزخانه
یادداشتهای مونا ليزا
مامان کلاس اولی
گلسا و عکسهاش
کلاغ سياه معمولی
ميلی جينگيلی
سرگل جونم
بزرگ معماران کوچک
خلوتهای تنهايی (محمد)
دختری با چرتکه یا ماشینحساب!
شکلکای خوشگل
شکلکای خوشگل 2
وبلاگ فارسی
قالب وبلاگ
آمار وبلاگ
خروجی وبلاگ
آذر است و هوا آلوده است و زندگی به صورت آلوده در جریان...
پرشین بلاگ بمیری... میدونی که من چقدر تو آپ کردن تنبلم. هی هر چی مینویسمو بپرون... هی من میرم تو حس کلی مینویسم، تو بپرون... وااااای![]()
چون لازم بود به عنوان مقدمه غر رو مطرح کردم که با خیال راحت به ادامه کار برسیم. حالا اگه گفتین ادامه کار چی بود؟ ![]()
آهان میبینم که همه دارین خفه میشین و دولت فخیمهتون زرت و زرت تعطیلتون میکنه و شماها خونه میخوابین.
پس این قزوین مردهشوربرده چرا آلوده نمیشه؟؟؟
اول یه سؤالی مدتیه ذهن منو به خودش مشغول کرده و اون اینه که من که همیشه از اینکه هوا زود تاریک شه متنفر بودم و کلی تو این وقت سال دجار حالت دپ زدگی ناجور میشدم چهجوری شده که الان با این قضیه هیچ مشکلی ندارم؟ شاید در بیست و سه سالگی یه تحولی در آدم رخ میده...
از احوالاتم هم اگه بپرسین یه پروژه مزخرف روستا دارم که باید هی پاشیم سوار جاروهامون بشیم بریم روستا ![]()
و هی تحلیلش کنیم و ماکت درست کنیم و از این چرت و پرتایی که هیچ فایدهای ندارن.
یه پروژه مزخرفتر مسکونی هم دارم که فعلا فقط عذاب وجدان دارم راجع بهش. چون هیچ قسمتیش انجام نشده و فرشتههای خوب و بدن که همینجوری تو کله من با هم دعوا میکنن و هنوز هم به هیچ نتیجهای نرسیدن! ![]()
برای اون دوستایی هم که سؤال پرسیده بودن من زبان انگلیسی درس میدم تو NBE شعبه دولت و همه تلاشمو میکنم که یه چیزی تو کله پوک شاگردا بچپونم که در جریان هستین که کلا میخ آهنی تو سنگ میره یا نه... ![]()
و از همین تریبون اعلام مینمایم آقای اصغری، صاحب بهظاهر محترم هر ١٢ شعبه آن مؤسسه که در آمد ماه گذشته فقط شعبه دولتت هشتاد و چهار ملیون تومان بوده؛ مرتیکه الدنگ الهی که همه این پولا از حلقومت دربیاد که با یه تراکت پخشکن بدبخت اینجوری رفتار میکنی... این رفتار حق قاتلا و جانیا هم نیست... تو و اون پدر زنت که ادعای مسلمونی میکنین و هر روز مسجد میرین و همین ٢ هفته پیش از عتبات برگشتین... موندم تو کارتون بهخدا... موندم.... ![]()
پ.ن شکمی١: مادر، یعنی عاشقتم با این دستپختت... ![]()
پ.ن شکمی ٢: کیانا، کارد بخوره به اون شکمت. مرگ من یه کم کمتر بخور.... ![]()
پ.ن گربهای: آخه من از دست شماها چی کار کنم که این همه دوستون دارم پیشیا. عاشق اینم که تا پامو از در بیرون میذارم میدوین مییاین و کلی لوس میشین و زمینو بو میکنین و غذا میخواین... جونورای فسقلی، میدونین که دلم نمییاد همینجوری برم و نازتون نکنم... ![]()
يه چيزى بگو () link چهارشنبه ۱٠ آذر ۱۳۸٩ - کیانا
بعد از یه سال سلام....
الان عصبانی هستین؟ ![]()
میخواین سر به تن من نباشه؟ ![]()
کاملا میفهممتون... ![]()
ولی متأسفانه نمیتونم کمکی بهتون بکنم. فقط با جون و دل پذیرای بدوبیراهاتون هستم... ![]()
میخواین از اول شروع کنیم؟ من کیانا هستم و دوباره برگشتم و خوشحال میشم همتونو دوباره پیدا کنم. 
امروز به طرز خیلی عجیبی حالت نوستالژیکی بهم دست داد و یاد وبلاگ مرحومم افتادم و وقتی چند تا از پستها رو خوندم یادم اومد عجب دنیای خوبی بودااا... اینجا قسمتی از زندگی منه و نمیشه فراموشش کرد. همون قسمتی که از همیشه تنهاتر بودم و با وبلاگم و دوستای اینترنتیم بخش زیادی از این تنهایی پر میشد.
بنابراین کلا افتادم تو چاله اسکندرون و متحول شدم چه متحول شدنی! ![]()
جونم واستون بگه از وقایع اتفاقیه که همه چی همون جوری که همیشه بوده در جریانه، فقط با این تفاوت که بنده الان دو عدد خانه و دو عدد اتاق دارم و در بینشون در رفت و آمد میباشم! دیگه عادی شده این قضیه ولی اولش مقادیر زیادی عجیب و غریب مینمود. ![]()
درس و دانشگاه هم خدمت همگی سلام داره و این جوری که بوش مییاد ما تا زمانی که موهایمان همه رنگ دندانهایمان شود ماجراهای معمار شدنمان ادامه دارد!! 
تیچری
هنوز پابرجاست و اگر نبود احتمالا تا حالا مرده بودیم دور از جانمان!
جدا از شوخی من شغلمو پیدا کردم. درسته که برای بسته شدن دهن این و آن و کلاس و این حرفا مجبورم درس کوفتیمو تموم کنم ولی هیچوقت به هیچ وجه منالوجوه امکان نداره به عنوان یه معمار تو شرکت کار کنم. گفته باشم.... (حالا انگاری صد تا پیشنهاد کاری بهم شده!!) ![]()
دو روز دیگه دو سال میشه که من تو این مؤسسه درس میدم و تو این مدت خیلی چیزا یاد گرفتم و با خیلیها آشنا شدم و کلا تجربه فوقالعادهای بوده. با بعضی از شاگردام واقعا حال میکنم و تقریبا شدیم سر جهازی هم... الان هم که دیگه سطحشون خوب شده برای خودم هم تمرین میشه و از هر جهت خوبه...
البته دردسر هم کم نداره... گاهی میخوام تکتک موهامو بکنم. مؤسسه هم خدایی خیلی بیشعوره، ولی با همه اینا عیب نداره... کارمو دوس دارم... ![]()
دیگه هر چی فک میکنم چیز دیگهای یادم نمییاد. طول میکشه تا دوباره موتورم مثل قدیما گرم شه!
(چون موتور در دسترس نداشتیم از سورتمه استفاده کردیم!)
پ.ن: این روزا موفق به کشف دوباره گروه قدیمی Simon & Garfunkel شدم. به خصوص آهنگ های Sound of Silence , Scarborough Fair & Bridge over troubled water رو پیشنهاد می کنم.
يه چيزى بگو () link چهارشنبه ٢٦ آبان ۱۳۸٩ - کیانا
رانندگی میکنیم...
السلام علیک جماعت. حال و احوالات در چه وضعه؟ ![]()
ما خوب میباشیم و دیشب از تعطیلات خونه خاله به منزل رجعت نمودیم.
خیلی در این مدت به ما خوش گذشت و با خاله حال نمودیم.
ضمنا به کلاس رانندگی نیز عزیمت نمودیم تا اگر خدا بخواهد و قسمت باشد و خلق خدا هم راضی باشند گواهینامه از کمد خارج شدخ و مورد استفادهای برای خود بیابد، انشاءالله.... ![]()
البته رانندگی در این شهر درندشت و بیدروپیکر و با این رانندگان درستکار و پرحوصله کاری است بس دشوار که با یاری خدا امیدواریم از پس آن برآییم. ![]()
دیگر اینکه هدف دیگر ما این است که با ماشین خویشتن به موسسه برویم و بسی برای شاگردان و سایر تیچران قر بیاییم که امری است بس ضروری.
اما به شرط آن که ناگهان به در و دیوار برخورد ننماییم و ضایع نشویم و این البته نیاز دارد به پرکتیس اند انلی پرکتیس! ![]()
راستی اون پازل یادتونه؟ با اصرار و تشویقهای پیدرپی خاله جان به ساخت صورت و کراوات بانو که حدودا برابر است با 150 قطعه از 1000 قطعه موجود نایل آمدیم. بهجای باقی قطعهها تصمیم گرفتیم از کمی آبرنگ استفاده نماییم و کار را به کولار (با سه نقطه) بدل نماییم! 
اتفاق میمون و مبارک بعدی کار خطیر انتخاب واحد بود که به حول و قوه الهی و مدد نیروهای غیبی به سر آمد و 17 واحد در 4 روز اخذ شد. ماندهایم آن کسی که باید اول مهر به قزوین برود ماییم یا یک کیانای دیگر... ![]()
ای داد. آقای هد تیچر برای پنجشنبه صبح یک عدد ورکشاپ ( به قول مستر امامی ورکس هاپ) آموزش ریدینگ گذاشته که به این ترتین کاسه و کوزه ما را جهت رفتن به سلمانی به هم میریزد. آخر آقای هد تیچر، روز قحط بود؟؟ ![]()
خوب دیگر بس است. میرویم تا روزی دیگر با خزعبلاتی دیگر... ![]()
Teacher, May I ask you a question
Hi. How are you today? What's up ![]()
آقا یعنی انقدر این جملههای قصار رو پشت هم گفتم که به نظر مییاد خودمم شکل what's up شدم.
خندهدارترین قسمت ماجرا هم اینه که جوابم در 99% موارد اینه: Nothing special یا Nothing خالی. واقعا باید به این زبانآموزان کوشا تبریک بگم. آخه قربونت این همه پول دادی اومدی کلاس زبان که به من بگی nothing؟؟؟ ![]()
حالا جدای این حرفا کار باحالیه. هر روز میرم موسسه. یه روزایی فقط عصرها گاهیهم صبح و عصر. پنجشنبهها هم که دیگه عروسیمه. از 8 صبح کلاس دارم تا 8 شب. دیگه به کلاس آخر که میرسه همه چیزو برعکس میگم!! ![]()
حقوق هم که عالیه! ![]()
خودتون دیگه بگیرین برین تا آخرش...
واقعا خبری نیست. See you next time...
يه چيزى بگو () link جمعه ٩ امرداد ۱۳۸۸ - کیانابازگشتیهی چوپان یا همان کیانای دروغگو...
علیک سلام.![]()
خوب هستید؟ حتما خوب هستید. همین که از ما خبر نداشتین لابد خوب بودین دیگه. ما هم که بهتر میبینیم اصلا به روی مبارکمان نیاوریم و سوتزنان برویم به راه خودمان.
البته دلایل غیبتمان برای خودمان موجه است. اما چون همین امروز نطق بسیار قرایی برای تنی چند از شاگردانمان درباره بهانه آوردن یا نیاوردن، مساله این است و جز این نیست نمودیم و از آنجایی که لقمان حکیم
یا شخصی مانند او گفت "عالم بی عمل به که ماند؟ همانا به زنبور بی عسل" بهانههای خوشتن را برای خودمان نگاه داشته و برایتان سفره بهانههای ریزودرشتمان را نمیگشاییم. ![]()
و اینگونه شد که مقادیری تبریک و تسلیت از جمله تولد و عید نوروز و بیست و دو بهمن و بیست و دو خرداد و وقایع قبل و بعد از آن و عید مبعث و محرم و اربعین و غیره را از دست دادیم و البته میدانیم شما به اندازه کافی در این مناسبتها تبریک و تسلیت دریافت کردین. بنابراین دیگه به خودمون زحمت ندادیم.
ما هم که اکنون اینجا نشستیم امتحانا و تحویلها و هر آنچه مربوط به دانشگاهمون میشد به سر اومده و به صورت تقریبا فول تایم به فرادهی علم و دانش به مردمان این مرز و بوم و کشورهای همسایه مشغولیم.
برای ثبت در تاریخ باید بگم که تو این مدت قریب به صد بار رژیم گرفتم و شکستم. دیروز هم برای صد و یکمین بار این عمل فرخنده رو شروع کردم. (این جمله صرفا جهت اطلاع بود و ارزش دیگری ندارد. کامنتی هم در این زمینه جون مادرتون ندین که همشو خودم از حفظم.)![]()
دیگه براتون بگم فیلم تهران انار ندارد رو به همگی توصیه میکنم. شاید حتی دو بار دیدنش رو توصیه میکنم.![]()
در آخرین اقدام هم بعد از آخرین تحویل که میشد شنبه یک عدد بازل (با سه نقطه البته) هزار قطعهای که یه ماهی بود دلمو برده بود خریداری کردم و شبها به سرعت مورچه چند تاش رو به هم وصل میکنم اگه با همین سرعت جلو برم شاید تا قرن آینده میلادی به یه جاهایی برسم!!
خانمها و آقایان عزیز. دیگه به خدا گفتنی ندارم. به عنوان بازگشتیه بس بود دیگه مگه نه؟؟ یه سر به همتون میزنم و خبر بازگشت افتخارآمیزمو به شما هم میدم. دوستای خوبم بازم اینورا بیاین. دلم براتون تنگیده اونم چه تنگیدنی...
ب(خودت دو تا نقطهاش رو بذار لطفا).ن: فیلم و کتاب
خوب اگه میشناسین با ذکر کمی از موضوع دستم به دامنتون بگین. موتوشکرم... ![]()
کیانا متنبه میشود...
خانمها و احتمالا آقایون عزیز و گرامی،
اینجانب درحالی که همینطور شروشر عرق شرم بر پیشانیام مینشیند مجددا حضور خود را اعلام کرده و بار دیگر قول میدهم که باز به غیبت صغری و کبری نروم.
با تشکر و احترام
کیانای بازگشته
پ.ن. لطفا دمپاییهای خود را قبل از پرتاب بشویید و از عدم وجود میخ و سیخ در آنها اطمینان حاصل نمایید! 
یه پست کوچولو...
سلام. آخ... آآآآخ... آآآآآآآآآآآخ... بابا یه کم ملایم باشین.
نزنین خب.
دردم گرفت...
اومدم که بگم احوالتون؟ میدونم بدقولم ولی اگه شما هم هر روز هر روز ساعت ٣:۵۵ بیدار میشدین و میرفتین سنت قزوین میفهمیدین که آپ بی آپ... ![]()
ولی جدا از این راه و ترافیک واقعا خوشحالم. انقدر که نمیدونم چرا زودتر این تصمیم انقلابی رو نگرفته بودم. همه چی خیلی خوبه و این فوق العاده است... 
فقط یه خواهش کوچولو. دلم یه کتاب خوب میخواد.
ترجیحا ترجمه. بگین تو چنته چی دارین؟ منتظرما....
خب من دیگه رفتم. کاری ندارین؟ دوستون دارم....
پی نوشت: بله من اغلب روزها در باراجین به سر میبرم.
يه چيزى بگو () link سهشنبه ۱٤ آبان ۱۳۸٧ - کیانا
صبح پاییزیتون بهخیر!
سلام، سلام، صدتا سلام... خوب و خوشین؟ سراتون حتما خیلی شلوغ شده. اولا آغاز سال تحصیلی مبارک و ایشالا که سالی مملو از شیطونی و خوشگذرونی و آموزش و فراگیری داشته باشین. ![]()
به قول لیمو من باید بسیار از خودم و شما خجالت بکشم و خیلی سریع وبلاگمو آپ کنم. منم از اونجایی که خیلی خیلی دختر حرفگوشکنی هستم به حرفش گوش کردم و دویدم اومدم یه حالی به اینجا بدم.
خبر جدید اینه که من بلاخره رفتم دانشگاه و روزها به مدت 3 ساعت رفت و 3 ساعت برگشت در راه قزوین تهران میباشم.
البته مشکلی فعلا ندارمااااااااا!
فقط وسط زمستون خدا باید یه فرجی حاصل کنه! تا مییام بخوابم این ساعته عین اجل معلق دددررررررر زنگ میزنه ...
و من با کلاغا یا حتی قبل از اونا از خونه مییام بیرون و با گربهها هم برمیگردم! ولی حالا جدا از شوخی بد نیست. تو ماشین که میخوابم و وقتی میرسم سرحالم. شبا هم که همه همین ساعت میرسن فارغ از اینکه از کجا راه افتاده باشن.
دانشگاه هم خوبه و راضیام از همه چی شامل بچهها و درسا و استادا و غیره و ذلک. به هر حال دنیا چرخید و چرخید تا من با مقادیری تاخیر برگردم و برم همینجا.
حالا میرسیم به خبر هیجانانگیز و آن این است که بنده در یک عدد موسسه زبان به نام کیشایر مشغول به تدریس شدم.
فعلا فقط یه کلاس یکشنبه و سهشنبه آقایون رو دارم. شاگردا هم خوبن. قیافههاشون ولی وقتی منو سر کلاس دیدن خیلی خندهدار بود. خلاصه که خیلی ذوقزدهام الان خصوصا وقتی بهم میگن استاد!! 
و این بود از وقایع اتفاقیه این هفته. تا هفته دیگه خدا نگهدار...![]()
يه چيزى بگو () link پنجشنبه ۱۸ مهر ۱۳۸٧ - کیانا
آمدم، من آمدم...
سلام به جماعت منتظر. احوالاتتون که انشاالله خوب هست؟ منم درسایه الطافتون خوبم. واقعا شرمنده همتونم که این همه منتظرتون گذاشتم. شماها هم همگی خیلی خیلی خوبین که این همه به فکرم هستین و مدام مییاین سر میزنین و حالم رو میپرسین. ![]()
همونجوری که میدونین من بلاخره تصمیم رو گرفتم و خودم رو منتقل کردم. (البته هنوز نمیشه گفت کاملا کارم تموم شد ولی خوب دیگه آخراشه.) ١٠ روز هم انگلیس بودم که مدارکمو بردم سفارت تایید کردم و اسباب اثاثیهام رو جمع و جور کردم. آوردنیها رو آوردم و پست کردنیها رو پست کردم و دور ریختنیها رو هم دور ریختم. مقادیری هم با مادر گرامم دعوا کردم که بهتره بگم اون با من دعوا کرد. به هرحال کارمو کردم حالا هرچی میخواد بشه بشه...
بهزودی هم کلاسام اینجا شروع میشه. هنوز هیچ نظری راجع به درسا و واحدها ندارم و امیدوارم که تا آخر این هفته پیدا کنم. میدونم که همه برام بهترین آرزوها رو کردین و میکنین. ممنونم...
منم براتون آرزوهای خوب خوب میکنم و به قول نیلوفر بسیار میسینگ یو و قول میدم که دیگه زودبهزود بیام و بههمتونم سر بزنم.
دوستون دارم. خیلی زیاد...
يه چيزى بگو () link سهشنبه ٢ مهر ۱۳۸٧ - کیانافعلا سرگردانیم...
سلام. خوبین شماها؟ منم بد نیستم. فعلا کار مهمی نمیکنم جز اینکه هی مدارکمو اینور و اونور میبرم و کماکان نتیجهای هم نمیگیرم.
گهگداری هم دعوامون میشه که خب کاملا طبیعیه. یه مقاله کوفتی هم نوشتم تموم شد. یکی دیگه رو هم حداکثر تا چهارشنبه باید تموم کنم. هنوز هم هیچ کاری براش نکردم.
بهجز اون زندگی بد نیست. میگذره یه جوری... آدمایی که دوستشون دارم و اتاقم و تاکسی و سوپرمارکت و مهمونی و یهوقتایی دعوا و جیغجیغ و همه چیزایی که برای زندگی لازمه...
امیدوارم زندگی همهتون پر از این چیزایی باشه که خیلی لازمند چون بدون اونا دیگه زندگی نیست...
يه چيزى بگو () link چهارشنبه ۳٠ امرداد ۱۳۸٧ - کیانا
ماجراهای معمار شدن من همچنان ادامه دارد...
سلام. با عرض پوزش و شرمندگی به علت گم شدگی اینجانب در مدت حدودا یک ماه و سر نزدن به دوستان عزیز لازم به ذکر است که زندگی اینجانب کمی تا قسمتی بسیار در جریان تغییراتی قرار گرفت که انشاالله در جهت خیر خواهد بود و اصولا هر آنچه رخ میدهد و نمیدهد از اوست و لاغیر...
ما همچنان بهقوت خود باقیایم و اکسیژن هوا را به سهم خودمان مصرف میکنیم و بنیبشری هم نمیتواند جلوی ما را بگیرد. تصمیماتی هم که گرفتیم به خودمان مربوط است و عواقبش را هم میپذیریم و حوصله نصیحت و احیانا سرزنش و دعوا و مانند اینها را نداریم. زیرا گوشمان بسیار پر است و اگر قرار بود اینها تاثیری داشته باشد حتما تاحالا داشته بود.
اینمکان هم از آن خود ماست و اگر قرار باشد اینجا هم خودمان را سانسور بنماییم صرفا به دلیل اینکه احیانا آشنایی این نوشتههای ما را میخواند دیگر در هیچکجای جهان خاکی و مجازی خودمان نیستیم و ننتیجه اخلاقی اینکه مینویسیم از هرچه بخواهیم و به هرکه بخواهیم بدوبیراه میگوییم و او هم میتواند بهراحتی نخواند...
تصمیم اتخاذ شده بر مبنای برگشتن به خانه و انتقال به همان دانشگاهی است که ٣ سال پیش در آن قبول شدیم و اگر رفته بودیم یک سال دیگر فارغالتحصیل میشدیم.
نه افسوس میخورم نه هیچ چیز دیگر.
فعلا حرفی نیست. خدا نگهدار...
پ.ن. دیگه زود به زود مییام. باید سنگامو با خودم وامیکندم.
يه چيزى بگو () link شنبه ۱٩ امرداد ۱۳۸٧ - کیانا
این پست در دست احداث است...
سلام.اومدم فقط جهت اطلاع اینکه زنده هستم و نمردهام و زیر گل و امثال آن هم نرفتهام. فقط بهشدت مشغول گردش و تفریحم.
اتفاق مهم و حیاتی این مدت نیفتاده که ارزش تعریف داشته باشه. فقط چند تا نکته بود که تو هواپیما نوشتم که مییام مینویسم بعدا. البته الان اصلا یادم رفته که چی نوشته بودم! از بس حافظهام خوبه مادر... ![]()
بعدش دیگه خونه است و دوستان و فکوفامیل و خوراکیهای خوشمزه و من و این شکم که نمیشه جلوشو گرفت و خلاصه یه جوری همگی مشغولیم...![]()
برمیگردم حتما... هَهَهَهَهَهَهَهَ (سنجد یادتونه؟)
يه چيزى بگو () link سهشنبه ۱۸ تیر ۱۳۸٧ - کیانا
شب یکی مونده به آخر...
سلام عزیزای دل.
حال و احوالتون که خوبه؟
منم خوب میباشم. فقط سرررررردمه. ![]()
یه چیزی بگم احتمالا قیافههاتون بسیار دیدنی میشه.
من در حال حاضر در یک عدد اتاق خالی که محتویاتش یک دونه چمدون با در بازه بههمراه ه کیف کوچیک خلبانی و چند تا کرم و عطر و اینا روی دراور، لبتاپم رو گذاشتم روی صندلی و کشوندمش کنار تخت و خودمم با شلوار جین و تیشرت و یه بلوز آستینبلتد روش و یه حوله روی اون مچاله شدم روی تخت بدون لحاف و ملافه و در حال لرزیدن دارم پست مینگارم.
امشب قندیل نبندم خیلی شانس آوردم. آی دلم میخواد الان وسط کویر لوت باشم با آفتاب بسیار سوزان... ![]()
جونم براتون بگه که بنده بلاخره موفق شدم همه بار و بنه رو جمع کنم و بردارم ببرم انبار و چمدان رو هم ببندم و دیگه آماده بشم برای اومدن.
برای اطمینان حدود ٩ ساعت قبل از پرواز دارم حرکت میکنم به سمت فرودگاه که بلای دفعه پیش سرم نیاد. بعد دیگه ایشالا میپروازم به سمت منزل. چقدر دلم تنگیده... 
میرسیم به چک لیست کارهای باقیمانده.
( این چرا انقدر عصبانیه؟ مثل اینکه کارهای باقیماندهاش زیادن!
) همچین کار زیادی هم نمونده. اگه بگن فردا میتونم برم با سر میرم.
سیندرلا شدن و آشپزخونه شوری و اینا امروز انجام شد. اثرات بهجامانده از اون مهاجمایی که تو پست قبل مفصل شرح نبرد باهاشونو دادم رو هم از درودیوار تمیز کردم. فردا دارم میرم شهر برای یه نفر کادوی تولد بگیرم.
مامان جون هم فرمودن از طرفشون برای تولد خودمم کادو بگیرم. حالا ببینم چیزی پیدا میکنم یا نه. راستش چند دفعهای که رفتم با اینکه دنبال چیزی نبودم ولی راستش هیچ چیز هیجانانگیزی ندیدم.
حالا تا ببینم چی میشه...
فردا شبم این چیز میزای رو میزو میذارم تو چمدون و صبم کلیدو تحویل میدم و دِ برو که رفتی... ![]()
اوهوی، با شماهام! دوستان عزیز وبلاگی، درسته که احتمالا من مییام خونه و باز طبقمعمول اینجا رو یادم میره.
ولی هر کدومتون که میتونین و تهران هستین یا مییاین یه خبری بهم بدین تا در یک قرار وبلاگی همو ملاقات کنیم. هر کدمتونم دوست داشتین قبلش اینجا به من بگین فکر میکنین من چه شکلیم تا من بهتون بگم تو ذوقتون خواهد خورد یا نه... ![]()
بهاحتمال قوی من رفتم که از منزل بیام . ولی باز اگه حرفی داشتم مییام میگم. شما هم نظر یادتون نره ها... 
من فعلا رفتم... ![]()
پ.ن. تیر ماهیهای عزیز،
تولد همهتون پیشاپیش مبارک...
يه چيزى بگو () link شنبه ۱ تیر ۱۳۸٧ - کیانا
نبرد تاریخی خانه شماره 39، Madison Court!
آقا ما قشنگ بیچاره شدیم. ٣ روز و نصفی تو قرنطینه بودیم بابام جان... نه خبری، نه وبلاگی ، نه ای میلی، نه کوفتی، نه زهرماری، قشنگ هیچی... ![]()
از روز جمعه صبح اینترنت ساختمانمان به رحمت خدا رفت. هرچقدر هم زنگ زدیم و گفنیم که بابام جان،
آن چشمای چپ کور شدهتان را باز کنید و ببینید چه بلایی سر اینترمان آمده. گوش نکردند که نکردند. بعد هم که رفتیم پایین به اون reception یها گفنیم بروبر نگاهمان کردند و گفتند بهشان مریوط نمیشه. دیگه واقعا تصمیم داشتیم بیلمان را ورداریم بریم سراغ آن کسی که توی اتاقش نشسته بود و هر دفعه که زنگ میزدیم جوری ابراز بیاطلاعی میکرد که انگار نه انگار همان نیم ساعت قبلش خودمان با دهن خودمان باهاش حرف زده بودیم. حقشان بود عینا همین کار را باهاشان میکردیم که حالشان جا بیاد...![]()
ما هم راستش از این بودن در سایه اجباری که نصیبمان شده بود استفاده کردیم و بک روز مسلح شدیم به اسپری سوسککش و چسب و دستکش و قیچی و رفتیم به آشپزخانه. یک کانال آهنگای قدیمی دامبولی هم گرفتیم
و اینگونه شد که بند و بساط آنجا را جمع کردیم و بستهبندی کردیم و چپاندیم توی کارتن و گذاشتیم توی صف که ببریمشان انبار. ![]()
حالا براتان بگم از آن جانورای بیناموسی که بهمان حمله کرده و آسایشمان رو گرفته بودن. به گمانمان نسلشان را خودمان با دست خودمان منقرض کردیم.
چیچی خیال کردین؟ ما را دست کم گرفته بودین نکنه؟ البته پنداری خودشان بعد از آن روزی که ما با شجاعت تمام اسلحه به دست توی خونه راه افتادیم و هرکدومشان رو که هرجا نشسته بود ناکار کردبم،
ترسیده بودن و قبل از اینکه ما اقدام ضربتیمان را شروع کنیم بیشترشان قبض روح شده بودن. آن چندتایی رو هم که زنده رویت شدن با همان اسلحهای که در پینوشت پست قبل بهتان معرفی کردیم فرستادیم آن دنیا
و توی کابینت رو هم خوب اسپری زدیم. اگر فردا چیزی یکهو جلو چشممان پرپر نزند میتانیم ادعا کنیم که سربلند از جدال بیرون آمدیم تا شرح این جدالمان را هم مورخان بروند بنویسند کنار موفقیتمان در جنگهای کازرون و ممسنی و غیاثآباد... ![]()
بعد از این جنگ به مقادیری نتیجهگیری اخلاقی رسیدم که بد نیست شما هم بدونین:
١: شاپره هرگز از بیرون نمییاد، بلکه از داخل خشکبار سردرمییاره. پس بهمحض دیدن اولین شاپره از شر خشکبارتون خلاص شین. ![]()
٢: شاپرهها بههیچوجه منالوجوه تمایلی به بیرون رفتن ندارن. پس وقتتونو با بازگذاشتن در و پنجره تلف نکنین.![]()
٣: وقتو با دستدست کردن هدر ندین. چون فقط مشکلتونو بزرگتر میکنین. میدونین که به سرعت زیاد میشن و دیگه باید مثل من خر بیارین و باقالی بار کنین. اونم چه باقالی مشتیای... ![]()
خدا بیامرزه پدر اون آدمی رو که اسپری حشرهکش بدون بو رو اختراع کرد. خودشم اگر زنده است خدا زندهاش بذاره، بکعالمه عمر باعزتم بهشان بده. اگرم مرده الهی با حوریهای بهشتی محشور بشه.
بابام جان شما میدانی این حشرهکشهای معمولی چی داره که بدون بوش نداره؟ همان چیزی که آن دارد و این ندارد که ما نمیدانیم چیه ولی خیلی دلمان میخواد بدانیم یکی از چیزهاییه که گلاب به روتان ما بهش حساسیت داریم.
پس نتیجه اینه که وقتی بو نداشنه باشه چشم ما عین کیک بنفش باد نمیکنه. (این کیک بنفش ربطی به اون کیک زرد و حق مسلم و اینا نداره ها... تناسب (تضاد) اسمی بود فقط!
)
فقط به این طراحای قوطی یه پیشنهادی میخواستیم بدیم. حالا درسته که این چیز قراره سوسکا رو بکشه، ولی حالا بهنظر شما حتما لازمه عکس یه سوسک اونم با همه جزییاتش روش باشه؟
خب بابام جان بنویسن این ماده برای نابودی حشرات موذی خزنده است خودمان میفهمیم دیگه. این گرافیک قویشون ما را کشته... ![]()
یه چیز دیگه، چرا این بیبوها فقط مال خزندههاست مال پرندههاش بوداره؟ البته ما خودمان میدانیم که شاپره میپره و نمیخزه. ولی بابت بو و حساسیت و اینا ناچار شدیم ادای بیسوادا رو درآریم و بگیم حشره حشره است دیگه. چرنده و پرنده و خزنده و درنده نداره که... ![]()
بابام جان، یکیتان بلند شید بیاید توی این کله من ببینید من چرا دو شبه خوابم نمیبره؟ چشمام داره میسوزه ولی این کله کوفتی ول نمیکنه که.
حالا هم ساعت ۶ صبح نشستیم داریم پست جدید مینویسیم خیر سرمان...
دیدی چی شد؟ ما باز یادمان رفت نایلون تقتقی بخریم که باهاش آینهمونو بستهبندی کنیم. یعنی دروغ چرا آن یک بستهای که خریده بودیم گمان نمیکردیم انقدر زود تمام شه که شد. امروز که رفتیم شهر میخواستیم یکی دیگه ابتبا کنیم که یادمان رفت. هی هی بابام جان... من این حواسو کجای دلم بذارم آخه؟ ![]()
پ.ن: من وقتی این تگها رو درست میکردم واقعا چه فکری میکردم؟ ٩٩٩٩٩٩/٩٩% پستهای من که روزمره است. دیگه این لوسبازیا برای چیه؟ ![]()
پ.ن.۲: الان خوابم مییاد. مییام بعدا شکلکاشو میذارم. علیالحساب اگر اومدین و دلتون شکلک خواست پست پایینو بخونین تا عصری یه قکری به حالتون بکنم. من رفتم لالا... ![]()
پ.ن. خیلی مهم: یه نفر به من بگه IP دقیقا چیه و چرا چهار تا عدد داره و در چه صورت میفهمیم که دو IP مختلف مال یه نفره؟ یا بهتره اینطوری بپرسم که اصلا میشه اینطوری یا این که هر چهار تا عددش باید عین هم باشه که مال یه نفر باشه؟ و اینکه آیا میشه پیگیریش کرد؟ ریواس اگه بود میدونست. اگه ازش خبر دارین بهش بگین به شدت به یاری سبزش نیازمندیم.
يه چيزى بگو () link سهشنبه ٢۸ خرداد ۱۳۸٧ - کیانا
اعلام وجود میکنیم = غر میزنیم!
سلام بابام جان. حالتان خوبه بابام جان؟ دلمان براتان تنگ شده بود بابام جان ![]()
ما متاسفانه سندروم مش قاسمیسممون هنوز خوب نشده و همچنان مشغول جنگ تنیهتن با این اینگلیسیای چشمچپ میباشیم و با همین شیوه هم میغریم.
( این "پ" کوفتی کجاست؟ چرا جاش ÷ میزنه بیمزه؟) ![]()
بنده اکنون یک مش قاسم کار تحویل داده نصفی اسباب جمع کرده هستم. 
این آدمیزاد دوپا ما آخرش نفهمیدیم به فدرت خدا چهجوری میتاند این همه آتوآشغال دور خودش جمع کند.
حالا ما خودمان کلی مراسم بیرون ریختن چیزهای غیرضروری داشتم، وگرنه که هیچی دیگه بابام جان به اندازه بار هفتاد تا فیل باید خرتوپرت میبردیم و بعدش باز میآوردیم.
باز خدا پدر این شرکته رو بیامرزد که أن آقاهه آمدن اسبابا رو از طبقه چهارم بردن تا پایین و بار زدن تو ماشینشان. هروقت خاطرمان مییاد پارسال چه مصیبتی داشتیم همه نیاکانمان جلوی چشممان بهصف میشن و رژه میرن.
(خوب شد این "ژ" پیدا شد. آخه این وسطا "پ" پی دا شد و "ژ" گم شد. ولی باز برگشتیم سر جای اولمان.)
دیگه عرض به خدمتتان که چند روز پیش یک سری به شهر زدیم و سروگوشی آب دادیم و یک سینمایی هم رفتیم. بازم که هر چی فیلم باحاله وسط تابستون مییاد و کله مبارکمان بیکلاه میمانه. ![]()
بابام جان، ما دیگه تصمیم خودمان را گرفتیم و شما هم هر چی زور بزنید نمیتانید ما را منصرف کنید. دیگه خون این هم خانهایمان و دوستپسر گرامشان حلاله. میخوایم بریم بزنیم باباشانا بیاریم جلو جشمشان.
آرزو به این دل ما ماند که یک غذایی توی یک مطبخ تمیز بپزیم و خیرسرمان همانجا پشت میز جا داشته باشیم کوفت کنیم. اینا هم وقت و بیوقت توی مطبخ تلویزیون تماشا نکنن. چشمتان روز بد نبیند هر موقع هم که نیستن آثارشان هست. چند حفت کفش بگیم کف مطبخ ولوه خوبه؟ آخه صبر تا چهقدر؟ خودداری تا کی؟ دیگه جانمان به لبمان رسیده بابام جـــــــــــــان.
این بیلمان کجاست؟ شما ندیدش؟ ![]()
آهان بیلمان را گذاشتیم دم در که هر وقت میرویم بیرون بگیریم دستمان بکوبانیم تو سر اون جونورای موذی که احتمالا سر راهمان سبز میشن. 
(
این میدانید کیه؟ ماییم وقتی نصف شب به قصد آوردن آب از اتاقمان میآییم بیرون!)
ما از همینجا به شما میگیم. اگه یک وقتی دیدید ما میخواهیم با خودمان بلانسبت شما خشکبار بیاریم بیایید همانجا ما را قیمه قیمه کنید که دیگه از این فکرا به سرمان نزنه بابام جان. ![]()
ما دیگه نمیدانیم چه کنیم.
یعنی میدانیم ها... جرأتش را نداریم. یعنی آن را هم داریم. والا دروغ چرا تا قبر آ آ آ آ... موقعیتش را نداریم.
( الان معلوم که نیست داریم الکی بهانه میآریم؟ وااا معلوم بود؟ بلا به دور خواهر...
)
دیگه جانمان براتان بگه که شما به ما بگید که ما چرا فوتبال
نگا نمیکنیم. یعنی نگا نکردن هیچ، چراپیگیری نمیکنیم؟ اصلا چه معنی دارد مسابقات باشد و ما اصلا ندانیم چی به چی است؟ ها هـــا هــــــــــا؟ 
شما ما را یک راهنمایی بنمایید؟ اکنون آیا بهتر است که ما بلند شیم برویم تا سوپر و احیانا چیزهای هیجانانگیزی که نباید بخریم؟
یا که امشب با همین یخچال خالی بسازیم و بهجاش از همان نرمشها که خیلی وقت است نکردهایم بکنیم
و دوباره بلانسبت عین همین شاخهای بشیم که این جونوره ازش آویزونه ؟
آخه میدونی چیه بابام جان؟ ما به یک بنده خدایی قول دادیم که بسیار این مدت مواظب خوردوخوراکمان باشیم تا اولندش همه در منزل انگشتبهدهان بمانند و دومندش بعدا با خودشان از خجالت خودمان دربیاییم اساسی... ![]()
پس در همین راستا میمانیم و ریاضت میکشیم و خداحافظی میکنیم... ![]()
بعدا نوشت: بابام جان، ما اگر میدانستیم نوشتن این غرنامه اثر دارد خب زودتر مینوشتیم. امروز که رفتیم به مطبخ دیدیم که به به مطبخمان تمیز و مرتب شده است. حالا نه که از تمیزی برق بزند ها، ولی خوب است... خوشحال شدیم بابام جان
بعدا نوشت ۲: ما همین الان یک چیزی فهمیدیم. هیچ اسلحهای خوشدستتر و کارسازتر از یک مجله زرد لوله شده برای نابودی آن جانورا نیست. ما خودمان به چشم خودمان دیدیم که چقدر خوب زیر ضربههای کاری ما چندتاشان له شدند. بیلمان را نگه میداریم برای جنگ با اینگلیسیای چشم چپ. ![]()

